عکس از روی سفرعشق در عید


عکسی از عشق به انانی که از میان ما رفتند وما را در این خاک بی حاصل تنها گذاشتنند

شهید حمیدرضا فولادی

شهید عیسی کاملی

شهید اسماعیل عباسی

روحانی شهید حسینعلی عیسی پور

جانباز شهید احمد علی فولادی

جانباز شهیدمحمدرضا علی نژاد تیلکی


{زندگی نامه شهید بسیجی حمید رضا فولادی}

بسم الله الرحمن الرحیم


{ولاتحسبن الذین قتلوفی سبیل الله امواتا بل احیاءعنده ربهم یزوقون}

(گمان مبرآنان را که درراه حق شهید شده اند مرده اند .خیر آنهازندگانی هستند که درنزد خداوندوپروردگارشان متنعم وانعامات اواند.)

بلی شهیدمثل شمع است که خدمتش ازنوع سوخته شدن وفانی شدن وپرتوافکندن است تادیگران دراین پرتوکه به بهای نیستی اوتمام شده ننشینندوآسایش بیابیدوکارخویش را انجام دهند .آری شهدا شمع محفل بشریتندسوختنندومحفل بشریت راروشن کردند.شهیدحمیدرضا فولادی فرزند علیرضا دریکی ازروزهای پانزدهم شهریورماه تابستان سال ١٣٤٤هجری شمسی درروستای بنام ماکران از توابع شهرستان ساری ازخانواده کارگروزحمتکش ومسلمان دیده به جهان گشودودوران طفولیت زندگی خودرادرهمان روستای ماکران سپری نمود که از خانواده ای کم درآمد بود وقتی که به سن تحصیل رسید یعنی هفت سالگی پدرش اورابرای کسب علم وادب ودانش رهسپار مدرسه ابتدایی همان روستا ثبت نام نمود ودوران کسب علم ابتدایی تا پنجم را سپری نمود وبپایان رسانید.وبعدازآن جهت ادامه تحصیل به هنرستان فنی وحرفه ای راهنمایی شهر سورک مهاجرت نمودوبرای ادامه تحصیل وتخصص درهمان مدرسه مشغول به خواندن درس شدوچون علاقه زیادی به علم وصنعت داشته است صبحهادرمدرسه مشغول وبعدظهرها جهت آموختن جوشکاری درمغازه پدرش کار می کردودرهمین زمان نهضت شکوهمند انقلاب اسلامی خروشان گرفت وفریادهاقطره قطره تبدیل به دریاشد ودر روستاها وشهرها بفرمان امام برای تشکیل انجمن اسلامی وبسیج وارد عمل شده اندودرکناردیگربرادران بزرگواردرخط حزب الله وراه امام ونهضت اسلامی حرکت نمودودرتشکیلات انجمن اسلامی وبسیج عضوشده وفعالیت های اسلامی ومذهبی دینی خودرادرسنین کم آغازنمودوهمچون کوه استوار یک نیرومومن وحزب الله درخط ولایت فقیه بابینش بازواسلامی گامهای استوارخودراهم¯ام بادیگربرادران انجمن اسلامی ارشادوبسیج روستای ماکران حرکت نمود وشهید فولادی همیشه عاشق شهادت بودوی می گفت من مرگ خود رادرشهادت, اگرلیاقت داشته باشم می بینم ودراوایل پیروزی انقلاب به رهبری امام خمینی دست شیاطین ازآستین بیرون آمده وچهره منافقین درداخل وخارج از کشور برعلیه انقلاب اسلامی شروع به مخالفت گردید وشهیدهمیشه بامنافقین در ستیز بود وباآنها بحث می کرد ودرتشکیلات انجمن اسلامی با ارشاد کردن نیروهای مومن وبچه های هم سن خود وحتی بچه های کوچکتر از خودرادرمسجد جمع می نمودوبرای آنها آموختن نماز وفرائض دینی ومسائل پیروزمندی انقلاب اسلامی می گفت وشهید در بحث هاوصحبت هایش همیشه ازشهادت می گفت که وی همیشه عاشق مسجد ومحفل مذهبی بودودوستانش رانصیحت می کرددرخط امام باشیدوامام راتنها نگذارید که امام ادامه دهنده راه ولایت یعنی پیامبر(ص)وامام زمان(عج)میباشدودرهمین دوران جرقه ای از تجاوزحمله رژیم بعثی صدام,عراق از سوی شیاطین خارجی وداخلی یعنی امریکا جهت سرکوبی انقلابیون ونظام اسلامی شروع شد. که شهید با سن کم خود همیشه به پدرش وبرادران انجمن اسلامی وبسیج تقاضا رفتن به جبهه ونبرد با بعثی هارامی کردوچون درسن سیزده سالگی بوداورانمی گذاشتن وبرادرش و پدرش به ایشان می گفتند که سن شماکم میباشد صبرکن ما اول به جبهه برویم بعد شما بروید ودر جواب می گفت جهاد وجنگ برای اسلام وقرآن ودرراه خداسن وقدمسئله نیست واگر یک نیرو جنگی نباشیم جهت نگهبانی در جبهه هارا دارم واگر برای نگهبانی هم نتوانم سنگر ساز رزمندگان می شوم واگر اینها را نتوانم خودم سنگر آنهاخواهم شدخلاصه دیگر توجیهی نبود چون عاشق شهادت وخداوند بود واصرارزیادوی باعث شد که با سن کم درحال تحصیل علم وادب رارهاکندوبرای مقابله بامتجاوزین به انقلاب ونظام اسلامی حرکت کند ودر تاریخ دهم آذر ماه ١٣٦٠جهت آموزشی به سپاه نکاء اعزام واز آنجابه منطقه آموزشی پادگان المهدی چالوس رفت تادوره آموزشی رزمی جنگ رادرآموزش وبرای نبرد به جبهه های حق علیه باطل اعزام شودومدت یک ماه در پادگان المهدی چالوس آموزشی رزمی را فرا گرفته ووقتی به منزل آمده بودآنقدرخوشحال بود که ازچهره اش نور می بارید وبه خانواده اش می گفت موفق شده ام وبعد ازچندروزچندتن ازبسیجی های روستای خوداعزام به جبهه های جنگ شدوبه اهوازپایگاه شهید بهشتی اعزام شدوبااصرارزیادی درآن پایگاه وگریه وناله جهت اعزام به خط مقدم موفق شدواورادرقسمت انتظامات مشغول کردند وبه گفته همسنگران وی همیشه به دوستان خود می گفت نگهبانی خودوشمارامیدهم وبعدازپایان سه ماه              نزدیک عید به خانه برمی گشت ازهمانجابه سپاه نکاءرفت وثبت نام اعزام مجددراکردوبه منزل آمدخیلی خیلی ناراحت بودازاوسوال می کردند, چه خبر,می گفت هیچ چیزسه ماه رفتیم خرج بیت المال راخورده ام وفقط نگهبانی داده ایم ولی دلم می خواست خط مقدم باشم ورودرروی متجاوزین برای اسلام نبرد کنم وبه آنها بفهمانم کشور ایران نیروهای امام زمان میباشد اگرچه کشته شویم وبکشیم پیروزیم وبعداز ٥روز به پدرش گفت می خواهم دوباره برگردم به جبهه وبه اومی گفتند به تحصیل ادامه بده وکمی استراحت کن می گفت امروز روز استراحت نیست ونه روز تحصیل بلکه روز مقابله با متجاوزین به اسلام وقرآن میباشد وامام دستورجهاد نداده باید به جنگ ونبردبادشمنان برویم وی می گفت چون عملیات نزدیک می باشد باید بروم وبه همراه پدروبرادرش درروز پنجم فروردین سال ١٣٦١به سپاه نکاءرفت وجهت اعزام به مناطق جنگی کشوراعزام شد وازانجا به لشکر ٢٥ کربلا عازم شدوبا سن کم اوبازهم فرماندهان حاضربه بردن به خط مقدم جبهه نشده اند وبا گریه وناله ودرگیری خلاصه کارخودراکردوبه دیارمعشوق خود عازم شد ودر یکی از تیپهای عملیاتی خط مقدم لشکر ٢٥کربلا جای گرفت و بعنوان تیرانداز انجام وظیفه نمایدکه در شب دهم اردبیهشت ماه ١٣٦١در ساعت ١٢شب درمنطقه عملیاتی خرمشهردر عملیات پیروزمندانه بیت المقدس که بارمزیاعلی ابن ابیطالب آغازشده بود به گفته همرزمان وی از قسمت دست وپا مجروح شده بودوبایک پاتک عراقیها وجمعی از نیروها مجروع دیگر به دست نیروهای بعثی عراق اسیروچون در بین اسیرهاشهید فولادی سن کم داشته بود ازاوسوال کرده بوده اندکه کشور ایران شما بچه های کوچک راچرابه جنگ می فرستد و می گفتند به امام خمینی ونظام اسلامی توهین کنیدچون شهیدفولادی باهمه تلاش واصرارخودبرای شهادت ودیارحق حرکت کرده بودوبرعکس حرکاتشان وگفته هایشان می گفت, مرگ برصدام ودرودبرخمینی این چند کلمه را چند بارتکرارکرد وآن بعثی ها ی کوردل به قتل وعام این شیرمردان نوجوان بسیجی افتاده اند وتعدادی از همرزمان شهید وشهید فولادی را سرودستش راازبدنش جدا نموده وپیکر مطهرشان را به آتش کشیده اند که در مرحله دوم عملیات نیروهای اسلام به قلب نیروی بعثی شتافته وپیکر مطهرشهدای عزیزمان را جمع آوری وبا خون وشهادتشان خاک کشور اسلامی ماراازلوس متجاوزین پاک نموده اند وروح پاک وی ودیگر شهدای همرزم آن به ملکوت اعلاء به دیدار معشوق خود شتافت وپیکرپاکش رادر گلستان شهدای ماکران که زادگاه شهید می باشد در کنار دیگر شهدا دفن نموده روحشان شاد وراهشان پررهروباد.

 «  والسلام»

زندگی نامه جانباز شهید ((احمد علی فولادی))


زندگی نامه جانباز شهید احمد علی فولادی میخواهم از کسانی که در کنار ما زندگی می کردند مردی که از هر نوع خصوصیات اخلاقی در میان اقوام خود زبان زد بود و با مهربانی که داشت همیشه دوست داشتنی بود و برای مردم ما این گونه زندگی را قبول کردند  نسبت به این گونه زندگی از هیچ کس و حتی از خدای خود هم شاکی نشدند  وگر چند در این مدتی راکه در میان ما بودند برای خانوادشان سخت بود  ولی راضی به رضای خدا بودند و از کسانی که در این مدت کوتایی که برای مردم  و در کنار مردم  ربودند  بگوییم  از کسی که  می خواهم بگوییم که نیمی از زندگیش را باترکشی که در سر خودش داشت زندگی کرد و این ترکس نامرد این مرد بزرگوار و مهربان  را  از میان ما گرفت بگویم  وحتی در زمانی که این مرد بزرگوار  و جانباز  به  درجه  شهادت رسید  حتی همسای هایش باور نمی کردند که احمد علی یک جانباز بود ودرد خودش رابه هیچ کس نمی گفت  در دی راکه به مدت بیست وسه سال باخود داشت ودر زمانی که در این روستا مردی از منطقه فولادمله به سوی ماکران می امد برای عمران زندگیش و برای رضای خدا و بعد  از اسکان  و در مدت کوتایی خداوند پسری با ایشان اطاع کرده بود به نان محمد علی و خداوند و بعد از چند سال دیگر فرزند دیگر که روی صورتش یک خال بود و با چهره زیبا  این به نام احمد علی  این کودک تازه به دنیا امده  با صورت زیبا و جزاب  از همان کودکی مورد لطف مادر بزرگ پدریش قرار گرفت مادر بزرگی  که از نسل سادات بزرگ بود ه وکه به وصلت این خانواده در امده بود  سیده سکینه اعمادی که همسر دوم محمد مهدی فولادی که پدر بزرگ احمد علی بوده  این زن سیده به خاطر بزرگواری که داشت ودر میان خاندان فولادی ها احترام خاصی داشت  و سیده همیشه نوه هایش را دوست می داشت و می گفت که باید فرزندان خود را خوب تربیت کنید و به نوه های خود در باره دروی از دود  همیشه  نصیت می کرد و این سیده بزرگوار از منطقه  مازندران  بوده  وهمیشه در خاندان فولادی با ایشان به بزرگی  و اجایگاه  سیده ولامقام برخود می شد  و احمد علی در دامن مادری به نام فاطمه امینی و ایشان همه از روستای فولادمحله بود این زن پاکدامن و مومنه وکسی بود که هیچ گاه نمازش راترک نکرده بود  در میان خانواده خود که یک برادر ویک خواهر بیشتر نبودند  مادری که در پاکی ایشان من هرچه بگویم کم گفتم  چون من هم در زیر دست این مادر بزرگ شدم من در باره خصوصیت های اخلاق بگویم شاید  هم کم گفتم   مادری که تمامی فرزندان خودرا طوری تربیت کرده که در میان مردم دارای احترام خاصی بودند واز پدر احمد علی که فرزند دوم مادرش بود وپدربزرگ احمد علی دارای دوهمسر بوده که مادر بزرگشان همسر دوم بوده  احمد علی که در سال 1337 در روستای ماکران به درنیا امده بود  با این خصوصیت های اخلاقی  پدر ومادر  ومادر بزرگشان رو به رش وشکوفایی بود که در بعد از چند سال خداوند به مادرش دختری  که فرزند سوم بود اطاع نمود که احمد علی بااین خواهر کوچکش از همان دوران به هم  وابسته گی زیادی داشتند  تااینکه باز خداوند بار دیگر دختر دیگری داد وباز هم دختر دیگری احمد علی که در سال 1343به مدرسه البرز ماکران که چند سالی بود تأسیس شده بود میرفت  در این سال بود که خداوند در روستای فولادمحله فرزندی به عمه ایشان داده بود  که این کودک را به نام مختار نامیدند  احمد علی  که در سال بعد 1344 به کلاس دوم که در این سال بود که باز خداوند جوان برومند دیگری به خاندان فولادی به عموی ایشان علی رضا  به نام حمیدرضا فولادی به اعطاع کرد   خانواده احمد علی فولادی که دارای چهار برادر وپنج  خواهر بودند  احمد علی که هر سال باقبول به کلاس بالاتر میرفت  تااینکه در سال  1348 بود که برای ادامه درس خود به شهرستان ساری رفت در شهرستان ساری به خاطر انکه پسر عمو انها درحال درس خواندن بودن هیچ مشکلی برای جا نداشت و برای ان که انان از احمد علی بزرگتر بودند همیشه پدر ایشان مواظب  انها بود  احمد علی که به مدرسه دیگری امده بود وبه کمک پسر عمو هایش توانست که براحتی درس های خودرا با نمرات خوب قبول شود احمد علی که دروران مدرسه راهنماییش را در خیابان شعبن قدیم بود احمد علی که در سال   1351 بود که در دبیرستا ن در رشته فرهنک وادب ادامه تحصیل داد  احمد علی به خواطر انکه پدرشان دارای یک  ماشین وانت بود توانسته بود که رانندگی را در همان دورادن کودکی یاد گرفت  و در همان کودکی دست فرمانی خیلی خوبی داشت  ودر  روزهای تعطیل برای کمک به پدرش به روستای ماکران می امد و برای پدرش کمک حال خوبی بود  وبه کمک احمد علی بیشت کارهایش را انجام میداد  احمد علی در دبیرستان را که به کمک پسر عموهایش  با نمرات خوب به پایان رسانید ودر سال 1355 بود که دیبپلم را گرفت ودر همان سالها بود که ورزش های پرورش اندام ورزمی میرفت ودر سلامت خود کوشا بود احمد علی جوانی خوش مشرب وبا اخلاق بود ودر این ورزشگاه و باشگاه خوب رشت پیدا کرد  احمد علی در باشگاه ایران که در دروازه گرگان بود  یا همان میدان شهدای فعلی است  در این باشگاه احمد علی باورزش مداوم وپی در پی خوب بدنش را درست میکرد  که گویی باید این تمرینات را می بایستی انجام  می داد تا باید و در آیند از این بدن سالم و قوی استفاده درستی کند احمد علی با مرور زمان همدر ورزش رزمی وهم در ورزش پروش اندام خوب رشت کرده بود این طول تمرینات به مدت 3.5 تا 4سال طول کشید روزی با یکی ازدستان محلی خود وبهد از تمرین به یک ساندویجی رفته بودن و هرکدام به تعداد 8 عدد خوردند وصاحب مغازه بادیدن این تعجب کرده و انها را جواب کرد ودیگر برای انان غذا  نداد  باز طاقت نیاردند و به ساندویجی دیگری رفته و دو پرس دیگر خوردند وبه هم دیگر می گفتند که من سیر شدم این موضوع وخاطره را برای ان گفتم که انان در تمرنات خود بیش از اندازه کار می کردند وبه خاطر همین به انرژی بیشتری نیاز داشتند  واین موضع هنوز در دوستانش دیده می شود  این تمرینات وبدنسازی گویی که فرامانی بود که می بایست انجام میداد تا برای کار بزرگتری خود را اماده می کرد کاری راکه ار وسع این مرد بزرگوار باید  انجام می شد وگسی که در طاقت کسی دیگری نمی بود  تا اینکه برای خدمت  مقدس  سربازی به   به جبهه های جنگ رفت  احمد علی که در حرفه رانندگی خوب خودش را نشان داد بود توانسته بود که تا گوایینامه رانندگی پایه یک راهم بگیرد ودر امر  مهارت رانندگی کسی به پای او نمی رسید  باز هم یک امر دیگر در راه بود  که باید انجام میداد و چون احمد علی دارای دیپلم  ودارای گواهی نامه پایه یک هم بود  دانندگی را قبول کرد و برای حمل مهمات راننده کامیون حمل مهمات شد و به گفته که کسانی راکه در همراه با او بود ند و بعد از مجروحیت می گفتند  ایشان در رانندگی مهارتی به خصوصی داشت  و در کار خود بی همتا و بی مانند بود حمل مهمات در دل شب وبدونه اینکه چراقهای ماشین را روشن کرد  و تا بتوانی از دید دشمن در امان باشی  در جاده هاییراکه باید در سرازیری وسربالایی ها ودید کم در شب، و در باره احمد علی اینکه در دانندگی گویی در این جاده ها سالها رانندگی می کرد  وخداوند  با این که این جوان بزرگوار ارا بارها ازمایش کرده بود  واین بار باید در ازمایش بزرگتر باید قرار می گرفت و باید دردی را باید تحمل می کرد وباخود باید سالها به همراه داشته باشد  معمولاٌ ما انسانها تاقت کمی در برابر درد داریم ولی گروهی که باید این درد را همراه خود داشته باشند در دروه های مختلف خداوند انها را ازمایش می کند و در این میزان احمد علی با موفقیت پیروز شد این مطالب ادامه دارد