بسم الله الرحمن الرحیم
{ولاتحسبن الذین قتلوفی سبیل الله امواتا بل احیاءعنده ربهم
یزوقون}
(گمان مبرآنان را که درراه حق شهید شده اند مرده اند .خیر
آنهازندگانی هستند که درنزد خداوندوپروردگارشان متنعم وانعامات اواند.)
بلی شهیدمثل شمع است که خدمتش ازنوع سوخته شدن وفانی شدن
وپرتوافکندن است تادیگران دراین پرتوکه به بهای نیستی اوتمام شده ننشینندوآسایش
بیابیدوکارخویش را انجام دهند .آری شهدا شمع محفل بشریتندسوختنندومحفل بشریت
راروشن کردند.شهیدحمیدرضا فولادی فرزند علیرضا دریکی ازروزهای پانزدهم شهریورماه
تابستان سال ١٣٤٤هجری شمسی درروستای بنام ماکران از توابع شهرستان ساری ازخانواده
کارگروزحمتکش ومسلمان دیده به جهان گشودودوران طفولیت زندگی خودرادرهمان روستای
ماکران سپری نمود که از خانواده ای کم درآمد بود وقتی که به سن تحصیل رسید یعنی
هفت سالگی پدرش اورابرای کسب علم وادب ودانش رهسپار مدرسه ابتدایی همان روستا ثبت
نام نمود ودوران کسب علم ابتدایی تا پنجم را سپری نمود وبپایان رسانید.وبعدازآن
جهت ادامه تحصیل به هنرستان فنی وحرفه ای راهنمایی شهر سورک مهاجرت نمودوبرای
ادامه تحصیل وتخصص درهمان مدرسه مشغول به خواندن درس شدوچون علاقه زیادی به علم
وصنعت داشته است صبحهادرمدرسه مشغول وبعدظهرها جهت آموختن جوشکاری درمغازه پدرش
کار می کردودرهمین زمان نهضت شکوهمند انقلاب اسلامی خروشان گرفت وفریادهاقطره قطره
تبدیل به دریاشد ودر روستاها وشهرها بفرمان امام برای تشکیل انجمن اسلامی وبسیج
وارد عمل شده اندودرکناردیگربرادران بزرگواردرخط حزب الله وراه امام ونهضت اسلامی
حرکت نمودودرتشکیلات انجمن اسلامی وبسیج عضوشده وفعالیت های اسلامی ومذهبی دینی
خودرادرسنین کم آغازنمودوهمچون کوه استوار یک نیرومومن وحزب الله درخط ولایت فقیه
بابینش بازواسلامی گامهای استوارخودراهم¯ام بادیگربرادران انجمن اسلامی ارشادوبسیج
روستای ماکران حرکت نمود وشهید فولادی همیشه عاشق شهادت بودوی می گفت من مرگ خود
رادرشهادت, اگرلیاقت داشته باشم می بینم ودراوایل پیروزی انقلاب به رهبری امام
خمینی دست شیاطین ازآستین بیرون آمده وچهره منافقین درداخل وخارج از کشور برعلیه
انقلاب اسلامی شروع به مخالفت گردید وشهیدهمیشه بامنافقین در ستیز بود وباآنها بحث
می کرد ودرتشکیلات انجمن اسلامی با ارشاد کردن نیروهای مومن وبچه های هم سن خود
وحتی بچه های کوچکتر از خودرادرمسجد جمع می نمودوبرای آنها آموختن نماز وفرائض
دینی ومسائل پیروزمندی انقلاب اسلامی می گفت وشهید در بحث هاوصحبت هایش همیشه ازشهادت
می گفت که وی همیشه عاشق مسجد ومحفل مذهبی بودودوستانش رانصیحت می کرددرخط امام
باشیدوامام راتنها نگذارید که امام ادامه دهنده راه ولایت یعنی پیامبر(ص)وامام
زمان(عج)میباشدودرهمین دوران جرقه ای از تجاوزحمله رژیم بعثی صدام,عراق از سوی
شیاطین خارجی وداخلی یعنی امریکا جهت سرکوبی انقلابیون ونظام اسلامی شروع شد. که
شهید با سن کم خود همیشه به پدرش وبرادران انجمن اسلامی وبسیج تقاضا رفتن به جبهه
ونبرد با بعثی هارامی کردوچون درسن سیزده سالگی بوداورانمی گذاشتن وبرادرش و پدرش
به ایشان می گفتند که سن شماکم میباشد صبرکن ما اول به جبهه برویم بعد شما بروید
ودر جواب می گفت جهاد وجنگ برای اسلام وقرآن ودرراه خداسن وقدمسئله نیست واگر یک
نیرو جنگی نباشیم جهت نگهبانی در جبهه هارا دارم واگر برای نگهبانی هم نتوانم سنگر
ساز رزمندگان می شوم واگر اینها را نتوانم خودم سنگر آنهاخواهم شدخلاصه دیگر
توجیهی نبود چون عاشق شهادت وخداوند بود واصرارزیادوی باعث شد که با سن کم درحال
تحصیل علم وادب رارهاکندوبرای مقابله بامتجاوزین به انقلاب ونظام اسلامی حرکت کند
ودر تاریخ دهم آذر ماه ١٣٦٠جهت آموزشی به سپاه نکاء اعزام واز آنجابه منطقه
آموزشی پادگان المهدی چالوس رفت تادوره آموزشی رزمی جنگ رادرآموزش وبرای نبرد به
جبهه های حق علیه باطل اعزام شودومدت یک ماه در پادگان المهدی چالوس آموزشی رزمی
را فرا گرفته ووقتی به منزل آمده بودآنقدرخوشحال بود که ازچهره اش نور می بارید
وبه خانواده اش می گفت موفق شده ام وبعد ازچندروزچندتن ازبسیجی های روستای
خوداعزام به جبهه های جنگ شدوبه اهوازپایگاه شهید بهشتی اعزام شدوبااصرارزیادی
درآن پایگاه وگریه وناله جهت اعزام به خط مقدم موفق شدواورادرقسمت انتظامات مشغول
کردند وبه گفته همسنگران وی همیشه به دوستان خود می گفت نگهبانی خودوشمارامیدهم
وبعدازپایان سه ماه نزدیک عید به خانه برمی گشت ازهمانجابه
سپاه نکاءرفت وثبت نام اعزام مجددراکردوبه منزل آمدخیلی خیلی ناراحت بودازاوسوال می کردند, چه خبر,می گفت هیچ چیزسه ماه رفتیم
خرج بیت المال راخورده ام وفقط نگهبانی داده ایم ولی دلم می خواست خط مقدم باشم
ورودرروی متجاوزین برای اسلام نبرد کنم وبه آنها بفهمانم کشور ایران نیروهای امام
زمان میباشد اگرچه کشته شویم وبکشیم پیروزیم وبعداز ٥روز به پدرش گفت می
خواهم دوباره برگردم به جبهه وبه اومی گفتند به تحصیل ادامه بده وکمی استراحت کن
می گفت امروز روز استراحت نیست ونه روز تحصیل بلکه روز مقابله با
متجاوزین به اسلام وقرآن میباشد وامام دستورجهاد نداده باید به جنگ ونبردبادشمنان
برویم وی می گفت چون عملیات نزدیک می باشد باید بروم وبه همراه پدروبرادرش درروز
پنجم فروردین سال ١٣٦١به سپاه نکاءرفت وجهت اعزام به مناطق جنگی کشوراعزام
شد وازانجا به لشکر ٢٥ کربلا عازم شدوبا سن کم اوبازهم فرماندهان حاضربه بردن به خط مقدم جبهه نشده اند وبا گریه وناله ودرگیری خلاصه
کارخودراکردوبه دیارمعشوق خود عازم شد ودر یکی از تیپهای عملیاتی خط مقدم لشکر ٢٥کربلا
جای گرفت و بعنوان تیرانداز انجام وظیفه نمایدکه در شب دهم اردبیهشت ماه ١٣٦١در
ساعت ١٢شب درمنطقه عملیاتی خرمشهردر عملیات پیروزمندانه بیت المقدس که
بارمزیاعلی ابن ابیطالب آغازشده بود به گفته همرزمان وی از قسمت دست وپا مجروح شده
بودوبایک پاتک عراقیها وجمعی از نیروها مجروع دیگر به دست نیروهای بعثی عراق
اسیروچون در بین اسیرهاشهید فولادی سن کم داشته بود ازاوسوال کرده بوده اندکه کشور
ایران شما بچه های کوچک راچرابه جنگ می فرستد و می گفتند به امام خمینی ونظام
اسلامی توهین کنیدچون شهیدفولادی باهمه تلاش واصرارخودبرای شهادت ودیارحق حرکت کرده بودوبرعکس حرکاتشان وگفته هایشان می گفت,
مرگ برصدام ودرودبرخمینی این چند کلمه را چند بارتکرارکرد وآن بعثی ها ی کوردل به
قتل وعام این شیرمردان نوجوان بسیجی افتاده اند وتعدادی از همرزمان شهید وشهید
فولادی را سرودستش راازبدنش جدا نموده وپیکر مطهرشان را به آتش کشیده اند که در
مرحله دوم عملیات نیروهای اسلام به قلب نیروی بعثی شتافته وپیکر مطهرشهدای عزیزمان
را جمع آوری وبا خون وشهادتشان خاک کشور اسلامی ماراازلوس متجاوزین پاک نموده اند
وروح پاک وی ودیگر شهدای همرزم آن به ملکوت اعلاء به دیدار معشوق خود شتافت
وپیکرپاکش رادر گلستان شهدای ماکران که زادگاه شهید می باشد در کنار دیگر شهدا دفن
نموده روحشان شاد وراهشان پررهروباد.
« والسلام»